آیا یاری دهنده ای هست؟
می 17, 2008
این مطلب تقریبا جدی ترین و واقعی ترین مقاله ایه که توی این وبلاگ منتشر شده. خواندن این مطلب برای کسانی که بر حقانیت (حقیقت داشتن) مطالب و حرفای من شک دارند توصیه نمی شوند. همچنین خواندن این مطلب برای افراد زیر 15 سال توصیه نمیشود.
ماجرا خیلی اتفاقی شروع شد. داشتم شماره امین رو میگرفتم که به صورت کاملا اتفاقی شماره ی اون رو گرفتم. هنوز متوجه نشده بودم که شماره رو دارم اشتباه میگیرم. دوباره گرفتم.
- بله؟
وقتی دیدم یه دختر گوشی رو برداشت جلدی گوشی رو قطع کردم. این دیگه چه خری بود! امین یه دفعه پشت سرم ظاهر شد.
- زهر مار. پس کدوم جهمی بودی؟
- سینا بدو کلاس شرو شده.
- بی شرف!
جلدی توی کلاس برگشتم. معلم دینی توی کلاس بود. گوشیم یه دفعه شروع کرد به زنگ خوردن.
- نه!! وای!
عین خر شانس اوردم که معلم صدای گوشیم رو نشنید. سریع سایلنتش کردم. طرف هم که دید جواب نمیدم اس ام اس داد:
- شما؟
- واست مهمه بدونی؟
- مهم نیست ولی خوشحال میشم بدونم، آخه تماس گرفته بودی. دوست نداری هم نگو!
- کسی که بیشتر همه دوستت داره…!
- نی نی؟
- نی نی کیه؟ دوست پسرته؟
جواب نداد.
15 دقیقه بعد که از کلاس اومدیم بیرون یه دفعه زنگ زد.
- الو… الو… آقا من نمیدونم شما کی هستین ولی مزاحمم نشین لطفا.
- الو
… [ مکالمه شخصی!]
چند روز بعد با هم قرار گذاشتیم توی کتاب خونه ی نزدیک خونمون. عجیب بود چون خونشون خیلی نزدیک به خونمون بود.
توی کتابخونه رفتم. جفت دوستاش ایستاده بود. بهم گفته بود اگه من جفت دوستام بودم نیا جفتم. منم رفتم توی کتابخونه یه دور زدم برگشتم توی محوطه. یه تماس باهاش گرفتم.
- الو، کجایی؟
- من الان دقیقا روبه رو تم.
- من نمی بینم!
- بیا این ور تر…!
- خب دیدمت! پدر سوخته.
- خودتی!
- من اومدم…!
- نه!
گوشیمو قطع کردم و توی جیبم گذاشتم. شروع کرد به طرف جهت مخالفم حرکت کردن.
- توی دهات ما معمولا سلام میکنن.
- سلام کردم من.
دستمو کشیدم طرفش. ایستاد. قیافه دوست داشتنی داشت. دست داد. امین بهم زنگ زد.
- ها چته امین؟
- دیدیش؟
-به تو چه بچه پررو!
گوشی رو قطع کردم. برگشتم دیدم توی فاصله ی یک وجبی از بدنم ایستاده. بهش گفتم:
- فکر نمیکنی خیلی نزدیک شدی؟
- لازم باشه نزدیک تر هم میشم!
هولش دادم عقب. زنی که از اونجا رد میشد، لبخند مسخره ای زد. منم با کمال پر رویی گفتم:
- هنوز صیغه نیستیم. زحمتشو میکشی؟
- سینا یواش من اینجا آبرو دارم. خب من برم دیگه.
خداحافظی کرد (من چیزی نگفتم) و داشت دور میشد. میترسید کسی منو با اون ببینه و واسش بد بشه. به سمت کافی نت دوستش حرکت کرد. منم با کمال پر رویی رفتم و روی یه سیستم نشستم. وقتی کارم تموم شد گفتم:
- حساب میکنی دیگه؟
- ها؟ آره… تو برو.
از کافی نت اومدم بیرون. دو تا کولا گرفتم و بردم واسشون.
- خدمت شما!
ایستادم جلوی مهسا.
- چیه؟
- نمیخوای ماچم کنی؟
- سینا زشته! تو فکر کردی توی لندن زندگی میکنی؟
خم شدم و با کمال پر رویی لپش رو ماچ کردم. لبخندی روی لباش نقش بست.
- خب حالا کارت تموم شد؟
- بله ظاهرا!
- خب بفرمایین.
- چشم. خداحافظ.
همه چیز داشت خوب پیش میرفت. شب بهش اس ام اس زدم ولی جوابمو نداد. تماس هم که گرفتم همینطور. یه اس ام اس اومد که اصلا انتظارش رو نداشتم:
سینا من دیگه نمیخوام با تو رابطه داشته باشم. تو واقعا فکر کردی پسر رئیس جمهوری که هر کاری کنی کسی کار به کارت نداشته باشه؟ تو آبرو منو جلوی دوستم بردی. رابطه یک طرفه معنا نداره. مزاحم نشو لطفا.
سوال از اساتید:
آقا پسرا: راه حلی به نظرتون میرسه تا بتونم مهسا رو دوباره به دست بیارم؟ مثلا اینکه برم زنگ خونشون رو بزنم فرار کنم یا اینکه برم خونشون رو آتیش بزنم یا برم در خونشون به باباش بگم من بچمو میخوام! [ حواسم نبود آدم تو ملاقات اول بچه دار نمیشه!]
دختر خانوما: اگه یکی از دوستان جنس مونث بیاد قبول زحمت کنه و شماره مهسا رو از من بگیره و باهاش صحبت کنه [ مثلا بگه سینا پسر خوبیه و از این چرت و پرتا] خیلی ممنون میشم. این مساله واقعا حیاتیه!
حال خوبی نداشتم. گوشه ی پارک روی یه صندلی سفید رنگ نشسته بودم. گنجشک ها قیل و قالی راه انداخته بودن. اونا هم از حال من خبر داشتند. سیگاری رو گوشه ی لبم گذاشته بودم. زندگی ام لذت مرگ را میداد، لذت مرگ… بی تفاوت بودم نسبت به همه… همه چیز و همه کس… نسبت به کودکان معصوم شهرم… نسبت به فاحشه های شهرم… همه و همه….
طبق اطلاعات من نود درصد دخترا توی وب شدن آتیش بیار محرکه (اون 10 درصد بهشون بر نخوره لطفا!).
توی تویثر، فرندز فید و خیلی از جاهای دیگه. دخترا یادشون نره که اگه حمایت پسرا نبود، هیچی نبودن (اسمیلی حمایت از پسرا و حقوق بشر!)
در راستای این مطلب و این مطلب لازم دونستم توضیحاتی برای دوستان بدم.
Deserter نوشته:
انقدر دريده اي كه از اين خواستگار ها واست پيدا مي شه ديگه… آتيش !
خب این اولین کسیه که احتمال میدم هدف اصلی این پست رو فهمیده باشه. جای امیدواری داره
شبستان نوشته:
خوشم نیامد از مطلبش.
برادر من آدم که نباید از همه چی خوشش بیاد!
پدرام نوشته:
با این که از مطلب سینا اصلا خوشم نیومد و حامد هم ناراحت شده بود من کامنتتو که دیدم مردم از خنده :))))
اینو که دیدم که دیگه… =))))))
البته نباید این کارو می کرد.منم خوشم نیومد!
اون کامنت رو حامد ننوشته بود. یه نفر از طرف حامد نوشته بود. حامد خودش در مورد این موضوع هنوز نظری نداده. البته اگر هم چیزی گفته، به گوش من نرسیده.
حامد نوشته:
یعنی چی این نوشته ؟ اصلا خوشم نیومد .
یه بابایی با ایمیل جعلی و تا حدی شبیه حامد (hamed.malekalaie+6@gmail.com) و IP تهران (در صورتی که حامد توی سمنان زندگی میکنه) اینو نوشته. نظری در موردش ندارم!
بابک نوشته:
من هم اصلآ از این نوشته خوشم نیومد.
این خز بازیا چیه بابا.
این یکی از خصوصیات بد ایرانی هاست ، تا دختره از پسره (یا برعکس)میپرسه ساعت چنده یارو فکر میکنه خبریه….
جمع کنید این بساط رو لطفآ.
آقای جنتلمن غیر خز! آتوسا یا حامد ساعت از من نپرسیدن، از بهترین دوستان من هستن. آتوسا و حامد که مشکلی با پست من ندارن، اگه شما مشکلی دارین اون بحث دیگه ایه!
زهرا نوشته:
راستش به نظرم اصلا جالب نبود.
باور کنید خوب نیست انگای خاله زنکانه رو به محیط نت و توئیتر و فرندفیدز بکشونیم
بذاریم راحت ملت با هم حرف بزنن بدون اینکه کسی برداشت بدی کنه!راستش همه جراتمان ازمون سلب شد! یعنی دیگه به هیچ پسری جواب ندیم دیگه؟
راستش به نظرم خیلی خوب میشد که آدم موقعی که میخواد با یکی حرف بزنه، چیزایی رو که بقیه یادش دادن به ملت تیکه پاره نکنه. هر جور بخوای در نظر بگیری میتونی این نتیجه رو بگیری که مطالبی که توی هر وبلاگی هست، نظر شخصی نویسنده اونه نه بیشتر. مثل نظرات فاظمه رجبی توی وبلاگش که خیلیا باش مخالفن.
بعدشم اینکه دخترم من دوست ندارم که بعد از 5 سال فعالیت توی شبکه، یکی (مثل شما) بیاد و بخواد اصول وبلاگ نویسی و تویثرینگ رو یادم بده. مفهومه؟
[+] با توجه به اینکه شعور وبلاگ نویسی در ایران در حد صفر است و تمام وبلاگ نویسی شده تبادل لینک، نوشتن پست با نام دخترونه و …، یه جای امن پیدا کردم که هیشکی اونجا نیست و نمیتونه پیداش کنه. از دوستان مهربونم اگه کسی لینکشو خواست توی قسمت کامنتها بگه. دیگه مطلبی با نام سینا حسین زاده در فضای وب منتشر نخواهد شد. از امروز سینا مرد
پشت پرده یک گفتگوی محرمانه
می 10, 2008
گفتگو بین سینا و حامد در یک روز بشدت بهاری!
- سلام حامد جان.
- سلام چطوری؟
- ممنون. چه خبر؟
- سلامتی و دیگر هیچ! راستی سینا پست جدید چه خبر.
- چنتا دارم ولی بچه ها نمی هلند!
- چرا بچه ها نمی هلند؟!
- هی آنلاین میشن و چت و اینجور برنامه ها. همین حسن پدرمونو دراورده.
- چت کردن خوب است. جوانان چت کنین. ما حتی روایت معتبر هم در این مورد داریم!
- حسن الان گفت: حامد کیلو چنده، منو بچسب!
- به حسن بگو حامد کیلویی نیست، متریه!
- اوه!
- راستی جریان ورون چی بود؟ اون چیزا چی بود بهش گفتی؟
- هیچی بابا بچه پر رو زیاد ادعاش میشد. چیزی بهش نگفتم ضمنا!
- چرا بهش گفتی زشت و گنده دماغ؟ من کلی خجالت کشیدم!
- مگه نیست؟
- نه نیست.
- از کجا میدونی؟
- میشناسمش، یکی دو ماه نیست، الان 7 ماهه؟
- یعنی مبارک باشه؟
- جان؟
- هیچی!
- حامد من ازش عذرخواهی کردم.
- ممنون اینطور خوبه.
- من رو هم دعوت میکنی حامد؟
- کجا؟
- مراسمتون دیگه!
- مرگ!
- آخه دختر قحطه! حداقل اگه زهرا یا منیره رو میگرفتی یه چیزی!
- مگه مزیدی دنبال زهرا نیست؟
- چه میدونم، از خودش بپرس.
- یعنی سینا زهرا خوبه؟
- آخه کی به تو زن میده حامد؟
- نمیدونم !
- بیا این آتوسا رو بگیر. هم خیلی خانمه (D:) هم خیلی مهربونه. فهم و شعورشم تمام دخترای وب رو می ارزه. من که خیلی دوسش دارم.
- جریان چیه؟
- جریان خاصی نیست!
- یعنی مبارک باشه؟
- هوی! نا سلامتی من دارم واسه تو پیشنهاد میدم!
- من منظوری نداشتم!
- میدونم عزیزم. من برم فید بخونم.
- باشه فعلا. بای
- خدا نگهدارت :)
[+] صحت مطالب این پست توسط نویسنده آن تایید نشده است و باید توسط افرادی که اسمشان در این پست برده شده است، تایید شود!