می 28, 2008

وقتی یه دختر ساعت پنج بعد از ظهر بهت میگه شب خوش (!) چه منظوری میتونه داشته باشه ؟!

[+] خدا از سر تقصیرات ما بگذره!

- بابا من پول میخوام!

- خب به من چه؟

- مگه تو بابای من نیستی؟

- بابات هستم. وظیفمم اینه که شرایط زندگی رو برات فراهم کنم نه 500 تومن بهت بدم بری گوشی بخری!

- بابا اذیت نکن!

- صد تومن بهت میدم برو گوشیتو عوض کن.

- اونوقت 450 تومن دیگه اش رو از کی بگیرم؟

- چقد؟

- یقینا Samsung Armani رو با صد تومن نمیدن. من اینو میخوام بابا!

- خب بخواه!

- … [ و داستان ادامه دارد...!]

[+] تا 16 خرداد امتحان دارم. ظاهرا امتحان های شونزدهم لغو شده افتاده هجدهم… بیشرف!

[+] دوست دختر مایه دار به درد همین روزا میخوره!

با اینکه این وبلاگ یه وبلاگ شخصی و هرچیزی رو میتونم توش منتشر کنم ولی گاهی چیزایی رو نمیشه به صورت پابلیک منتشر کرد، درست مثل پست قبلی. پست های حفاظت شده ممکنه مطالبی دور از اخلاق داخلشون داشته باشن. با این حال اگه کسی دوست داشته باشه این پستها رو بخونه همینجا توی کامنتها بنویسه تا پسورد این پست ها رو بهش بدم.

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


این مطلب تقریبا جدی ترین و واقعی ترین مقاله ایه که توی این وبلاگ منتشر شده. خواندن این مطلب برای کسانی که بر حقانیت (حقیقت داشتن) مطالب و حرفای من شک دارند توصیه نمی شوند. همچنین خواندن این مطلب برای افراد زیر 15 سال توصیه نمیشود.

ماجرا خیلی اتفاقی شروع شد. داشتم شماره امین رو میگرفتم که به صورت کاملا اتفاقی شماره ی اون رو گرفتم. هنوز متوجه نشده بودم که شماره رو دارم اشتباه میگیرم. دوباره گرفتم.

- بله؟

وقتی دیدم یه دختر گوشی رو برداشت جلدی گوشی رو قطع کردم. این دیگه چه خری بود! امین یه دفعه پشت سرم ظاهر شد.

- زهر مار. پس کدوم جهمی بودی؟

- سینا بدو کلاس شرو شده.

- بی شرف!

جلدی توی کلاس برگشتم. معلم دینی توی کلاس بود. گوشیم یه دفعه شروع کرد به زنگ خوردن.

- نه!! وای!

عین خر شانس اوردم که معلم صدای گوشیم رو نشنید. سریع سایلنتش کردم. طرف هم که دید جواب نمیدم اس ام اس داد:

- شما؟

- واست مهمه بدونی؟

- مهم نیست ولی خوشحال میشم بدونم، آخه تماس گرفته بودی. دوست نداری هم نگو!

- کسی که بیشتر همه دوستت داره…!

- نی نی؟

- نی نی کیه؟ دوست پسرته؟

جواب نداد.

15 دقیقه بعد که از کلاس اومدیم بیرون یه دفعه زنگ زد.

- الو… الو… آقا من نمیدونم شما کی هستین ولی مزاحمم نشین لطفا.

- الو

… [ مکالمه شخصی!]

چند روز بعد با هم قرار گذاشتیم توی کتاب خونه ی نزدیک خونمون. عجیب بود چون خونشون خیلی نزدیک به خونمون بود.

توی کتابخونه رفتم. جفت دوستاش ایستاده بود. بهم گفته بود اگه من جفت دوستام بودم نیا جفتم. منم رفتم توی کتابخونه یه دور زدم برگشتم توی محوطه. یه تماس باهاش گرفتم.

- الو، کجایی؟

- من الان دقیقا روبه رو تم.

- من نمی بینم!

- بیا این ور تر…!

- خب دیدمت! پدر سوخته.

- خودتی!

- من اومدم…!

- نه!

گوشیمو قطع کردم و توی جیبم گذاشتم. شروع کرد به طرف جهت مخالفم حرکت کردن.

- توی دهات ما معمولا سلام میکنن.

- سلام کردم من.

دستمو کشیدم طرفش. ایستاد. قیافه دوست داشتنی داشت. دست داد. امین بهم زنگ زد.

- ها چته امین؟

- دیدیش؟

-به تو چه بچه پررو!

گوشی رو قطع کردم. برگشتم دیدم توی فاصله ی یک وجبی از بدنم ایستاده. بهش گفتم:

- فکر نمیکنی خیلی نزدیک شدی؟

- لازم باشه نزدیک تر هم میشم!

هولش دادم عقب. زنی که از اونجا رد میشد، لبخند مسخره ای زد. منم با کمال پر رویی گفتم:

- هنوز صیغه نیستیم. زحمتشو میکشی؟

- سینا یواش من اینجا آبرو دارم. خب من برم دیگه.

خداحافظی کرد (من چیزی نگفتم) و داشت دور میشد. میترسید کسی منو با اون ببینه و واسش بد بشه. به سمت کافی نت دوستش حرکت کرد. منم با کمال پر رویی رفتم و روی یه سیستم نشستم. وقتی کارم تموم شد گفتم:

- حساب میکنی دیگه؟

- ها؟ آره… تو برو.

از کافی نت اومدم بیرون. دو تا کولا گرفتم و بردم واسشون.

- خدمت شما!

ایستادم جلوی مهسا.

- چیه؟

- نمیخوای ماچم کنی؟

- سینا زشته! تو فکر کردی توی لندن زندگی میکنی؟

خم شدم و با کمال پر رویی لپش رو ماچ کردم. لبخندی روی لباش نقش بست.

- خب حالا کارت تموم شد؟

- بله ظاهرا!

- خب بفرمایین.

- چشم. خداحافظ.

همه چیز داشت خوب پیش میرفت. شب بهش اس ام اس زدم ولی جوابمو نداد. تماس هم که گرفتم همینطور. یه اس ام اس اومد که اصلا انتظارش رو نداشتم:

سینا من دیگه نمیخوام با تو رابطه داشته باشم. تو واقعا فکر کردی پسر رئیس جمهوری که هر کاری کنی کسی کار به کارت نداشته باشه؟ تو آبرو منو جلوی دوستم بردی. رابطه یک طرفه معنا نداره. مزاحم نشو لطفا.

سوال از اساتید:

آقا پسرا: راه حلی به نظرتون میرسه تا بتونم مهسا رو دوباره به دست بیارم؟ مثلا اینکه برم زنگ خونشون رو بزنم فرار کنم یا اینکه برم خونشون رو آتیش بزنم یا برم در خونشون به باباش بگم من بچمو میخوام! [ حواسم نبود آدم تو ملاقات اول بچه دار نمیشه!]

دختر خانوما: اگه یکی از دوستان جنس مونث بیاد قبول زحمت کنه و شماره مهسا رو از من بگیره و باهاش صحبت کنه [ مثلا بگه سینا پسر خوبیه و از این چرت و پرتا] خیلی ممنون میشم. این مساله واقعا حیاتیه!