حال خوبی نداشتم. گوشه ی پارک روی یه صندلی سفید رنگ نشسته بودم. گنجشک ها قیل و قالی راه انداخته بودن. اونا هم از حال من خبر داشتند. سیگاری رو گوشه ی لبم گذاشته بودم. زندگی ام لذت مرگ را میداد، لذت مرگ… بی تفاوت بودم نسبت به همه… همه چیز و همه کس… نسبت به کودکان معصوم شهرم… نسبت به فاحشه های شهرم… همه و همه….
می 12, 2008 روی 4:25 ب.ظ
اصلا اسم بابك تو خونوادمون نداريم كمپلت جميعا !
سيـــــــــــــغار نچش ، ميجن ضلل داله !
می 12, 2008 روی 4:39 ب.ظ
رضا راست میگه! نکش جانم! ذلل دالح!
می 12, 2008 روی 6:22 ب.ظ
بی خیال بابا
( بی ربط)
می 17, 2008 روی 8:51 ق.ظ
مرسی رضا جان و آتوسا جان. من سیگاری نیستم واسه تاثیر گذاری بیشتر اینطور نوشتم :)
diisignotis@
حق با توهه. باید بی خیال بود… منم الان بی خیاله بی خیالم!