می 12, 2008

حال خوبی نداشتم. گوشه ی پارک روی یه صندلی سفید رنگ نشسته بودم. گنجشک ها قیل و قالی راه انداخته بودن. اونا هم از حال من خبر داشتند. سیگاری رو گوشه ی لبم گذاشته بودم. زندگی ام لذت مرگ را میداد، لذت مرگ… بی تفاوت بودم نسبت به همه… همه چیز و همه کس… نسبت به کودکان معصوم شهرم… نسبت به فاحشه های شهرم… همه و همه….

4 نظر تا “”

  1. DESERTER گفت:

    اصلا اسم بابك تو خونوادمون نداريم كمپلت جميعا !
    سيـــــــــــــغار نچش ، ميجن ضلل داله !

  2. Atousa گفت:

    رضا راست میگه! نکش جانم! ذلل دالح!

  3. diisignotis گفت:

    بی خیال بابا
    ( بی ربط)

  4. سینا گفت:

    مرسی رضا جان و آتوسا جان. من سیگاری نیستم واسه تاثیر گذاری بیشتر اینطور نوشتم :)

    diisignotis@
    حق با توهه. باید بی خیال بود… منم الان بی خیاله بی خیالم!

يك پاسخ برايش بگذاريد